همانطور که در خصوص محیط ذهنی معاملهگر و لزوم شناخت ماهیت و اجزاء آن بیان کردیم، آنچه ما در سطح فیزیکی و از طریق قوای پنجگانه خود دریافت میکنیم، تبدیل به انرژی یا پیامهای الکتریکی میشود و از طریق سیستم عصبی متصل به عضو دریافتکننده، به مغز ارسال میشود. از بدو تولد، وجود ما به عنوان نیرویی، بر محیط پیرامونمان اثر میگذارد
جسم ما فضایی را اشغال میکند که نمیتواند توسط چیز یا شخص دیگری اشغال شود. در مقابل، محیط فیزیکی نیز بر حواس ما مؤثر است و در نتیجه، یک رابطه علت و معلولی بین ما و محیط اطرافمان برقرار میشود. تجارب ایجاد شده از تعامل ما با محیط، به پیامهایی از جنس انرژی الکتریکی تبدیل میشوند که این بارها میتوانند مثبت یا منفی باشند.
کودکی را در نظر بگیرید که گریه میکند. گریه این کودک به صورت یک نیرو بر محیط تأثیر میگذارد یا به بیان دقیقتر، کودک صدایی ایجاد میکند که به گوش همه آدمهای آن اطراف میرسد و بر آنها اثر میگذارد. نحوه عکسالعمل اطرافیان، برای کودک تجربهای ایجاد میکند که بار الکتریکی و کیفیت انرژی مرتبط با این خاطره را در ذهن او تعیین خواهد کرد. کیفیت انرژی یعنی مثبت یا منفی بودن و نیز درجه شدت انرژی که در رابطه با هر تجربه در ذهن ثبت میشود.
همان مثال کودک را در نظر بگیرید. اگر محیط به گریه کودک، با آغوشی مهربان و پرمحبت پاسخ دهد، این تجربه با بار مثبت در ذهن او ذخیره خواهد شد و شدت آن بستگی به شدت اثری دارد که پاسخ محیط بر حواس کودک گذاشتهاست. پس به طور کلی، کیفیت انرژی ذخیره شده در ذهن ما دو مؤلفه دارد : اول قطبیت آن که میتواند مثبت، منفی و یا خنثی باشد.
دوم شدت آن که از حداکثر مثبت تا حداکثر منفی را در بر میگیرد. کیفیت انرژی مفهوم مهمی است که باید به خوبی درک شود زیرا نوع باورهای ما در مورد ماهیت محیط اطراف را میسازد و بر ادراک و نحوه عکسالعمل ما به محیط، بسیار مؤثر است. انرژی مثبتِ ناشی از تجارب خوشایند، سازنده است. این انرژی با به وجود آوردن حس اعتماد به نفس، آموزش و رشد ذهنی را ارتقاء میدهد و در نتیجه عاملی برای جستجو و کشف ناشناختهها میشود.
منظور از ناشناختهها، هرچیزی است که به عنوان یک امکان یا فرصت در محیط فیزیکی وجود دارد ولی هنوز به گونهای در ذهن ما مستقر نشدهاست. این انرژی در ما اشتیاقی ایجاد میکند تا با محیط، بیشتر تعامل کنیم و تجارب بیشتری را رقم بزنیم. هرچه بیشتر تجربه کنیم، بیشتر در مورد ماهیت واقعی محیط یاد میگیریم و بهتر میتوانیم با آن تعامل داشته باشیم.
در واقع، خاطرات با بار مثبت باعث میشوند حس اطمینانی در ما ایجاد شود که برای کسب تجارب جدید و نو قدم برداریم و ذهن خود را پرورش دهیم. از طرف دیگر، انرژی منفی که ناشی از یک عکسالعمل دردناک از محیط پیرامون است، برخلاف انرژی مثبت، یک نیروی محدود کننده و بازدارنده است.
نتیجه کلیِ یک تجربه منفی، ایجاد یک خاطره با بار منفی در ذهن است که به نوبه خود باعث ایجاد ترس میشود. ترس مانع از کسب تجربههای جدید و یادگیری میشود که خود باعث ایجاد شکست، ناخشنودی و نارضایتی بیشتر و تکرار مجدد تجارب منفی است. شما به عنوان یک معاملهگر باید بتوانید بازار را با یک نگاه بیطرفانه نگاه کنید. برای این کار باید یاد بگیرید که چگونه ترسهای نامحسوسی را که به طور ناخودآگاه توانایی شما را در حفظ بیطرفی از بین میبرند، شناسایی کنید.
تداعی، یک ویژگی طبیعی در نحوه فکر کردن انسانها است. یعنی سلولهای مغز ما طوری به هم مرتبط شدهاند که اطلاعات محیطی مشابه را به طور خودکار به هم ربط میدهند. ذهن این کار را به دو روش انجام میدهد : در روش اول، یک تمایل طبیعی در ذهن انسان وجود دارد که به آدمها و اشیاء بر حسب ویژگیهایی که دارند، برچسب بزند و آنها را در گروههای همسان طبقهبندی کند.
مثلاً اگر فردی با یک ویژگی خاص از اهالی یک شهر بهخصوص را سراغ داشته باشد، به طور خودکار مایل است آن ویژگی را به سایر افراد اهل آن شهر هم نسبت دهد. در روش دوم، ذهن یک واقعه را به یک واقعه نامربوط دیگر ربط میدهد. در این روش بوها، مزهها، صداها یا تصاویر را به یک تجربه و کیفیت انرژی مرتبط میکنیم.
برای درک بهتر این موضوع، ترانهای را در نظر بگیرید که تمامی زوجها با گوش دادن به آن به حال و هوای دوران عروسی و نامزدیشان برمیگردند و در واقع، این ترانه تداعی کننده عشق زیاد و روزهای خوش آن زمان برای آنها است که با شنیدن آن تمام خاطرات و احساسات مربوط به آن دوره از ذهنشان عبور میکند. به طور کلی، تداعی یک فرآیند خودکار است که در آن اطلاعات در سیستم ذهنی ما سازماندهی میشوند.
بیشتر تداعیها ناخودآگاه هستند؛ در واقع ما از تشکیل پیوند میان متغیرهای محیطی با انرژی مثبت و منفی ذهنمان آگاه نیستیم. ممکن است بعداً چیزهایی را ببینیم، بشنویم یا ببوییم که در ما احساس خاصی را به وجود بیاورند و ما به یاد نداریم که چه زمانی این اطلاعات به ظاهر نامرتبط را به حوادث اولیه ربط دادهایم.
حواس ما این قابلیت را به ما نمیدهند که بتوانیم به تمام اطلاعات محیطی دست پیدا کنیم. بنابراین، باید با استفاده از مکانیزمی، آن چیزهایی را که میخواهیم از آن آگاه شویم و تمرکزمان را به آن معطوف کنیم، گلچین کنیم. هر آنچه که یاد میگیریم، یک حلقه انرژی میان محیط درون و بیرون ما ایجاد میکند که آن را دَرک مینامیم.
پس دَرک یعنی بازشناسی چیزی از طریق حواس ۵ گانه در محیط بیرون، که قبلاً در مورد آن آموخته باشیم. یعنی انرژی ذهنی ما با این حواس همکاری میکند تا اطلاعات محیطی را بر اساس تمایزهایی که از قبل شناختهایم، جداسازی، دستهبندی و سازماندهی کنیم. به عبارت دیگر، برای بازشناختن چیزی در محیط، لازم است که قبلاً در مورد آن اطلاعاتی داشته باشیم.
در غیر این صورت، برچسب بی معنی بودن به آن زده خواهد شد و متوجه آن نخواهیم شد. بنابراین، برای کسب توانایی شناخت هر چیزی از جمله شناخت فرصتها در بازار، باید چارچوب ادراکی مناسبی در خود ایجاد کنیم. تمایزها عامل جداسازی اطلاعات محیطی هستند و بدون آنها، اطلاعات، بسیار کلی هستند.
به طور مثال، تا زمانی که به یک کودک، تفاوت میان قاشق و مداد آموزش داده نشود، بین آنها تمایزی قائل نشده و هردوی آنها را در دهانش میکند. اما پس از آموزش، او میتواند بین آن دو تمایز قائل شود. در این مثال، قاشق و اطلاعاتی که آن را تعریف میکنند، یک حلقه انرژی بین محیط داخل و خارج کودک برقرار میکنند که عامل ایجاد تمایز و شناسایی آن در محیط است و تا قبل از ایجاد این تمایز، قاشق و مداد هر دو در یک دسته کلیتر، مثلاً به عنوان چیزهایی که میتوان آنها را در دهان کرد، قرار میگیرند.
به همین ترتیب، هرچیزی که در محیط خارج به عنوان یک فرصت یا امکان وجود دارد، ولی ما هنوز آن را نمیشناسیم، به این خاطر است که هنوز یاد نگرفتهایم تا تمایز لازم را قائل شویم و به همین دلیل، آن را به طور کامل درک نمیکنیم. آیا تا به حال یک مطلب مشکل را برای بار دوم و سوم خواندهاید؟ هر بار متوجه نکته جدیدی میشوید؟ چرا این اتفاق میافتد؟ به این دلیل که با هر بار خواندن، آن چارچوب ذهنی که شما را وادار به درک چیزی در متن میکند، در حال توسعه است.
در هر لحظه، تفاوت اساسی بین واقعیت و آنچه ما درک میکنیم، وجود دارد و فقط برخی از افرادِ باتجربه به دلیل ساختار ذهنی متفاوتشان قادر به درک این تفاوتها هستند. هرچقدر بتوانیم اطلاعات را بیشتر تمیز دهیم، فهم عمیقتری از روابط علت و معلولی بین چیزهای موجود کسب میکنیم.
اولین برخورد با چیزی، همواره یک خاطره، تمایز یا تداعی را که قبلاً وجود نداشته، در ذهن ما ایجاد میکند. منظور از این برخورد، یک چیز کاملاً منحصر به فرد است مثل یاد گرفتن یک لغت جدید که تا به امروز به گوشمان نخوردهاست. بعد از آنکه چیزی را یاد گرفتیم، انرژی ذهنی ما به عنوان نیروی عامل بر حواسمان اثر میگذارد تا آن را در محیط بازشناسی کنیم. به عبارتی، ما ابتدا یک چیز را در محیط تجربه میکنیم، سپس در اطرافمان آن را بازشناسی خواهیم کرد.
به منظور درک بهتر این موضوع، ترس را مثال میزنیم. ما زمانی احساس ترس میکنیم که چیزی را در محیط شناسایی کنیم که قبلاً آن را تحت عنوان “دردآور” شناخته باشیم. در واقع، این ترس ناشی از همان انرژی منفی ذخیره شده در خاطرات و تداعیهای ذهنی ما است. به عبارت سادهتر، اگر شرایط عین یا مشابه چیزی باشد که قبلاً تجربه کردهایم، میتوانیم یک معنی یا برچسب به آن نسبت دهیم و از این طریق، درکش کنیم.
تصور کنید عدهای از مردم در یک رویداد حضور دارند. هریک از آنها بعداً آن رویداد را به طور متفاوتی تعریف خواهند کرد. این به آن معناست که هر کس آن رویداد را متناسب با ساختار ذهنی خودش تجربه کردهاست. یعنی تمایزات خاص خودش را از آن اطلاعات ایجاد کرده و معنی به خصوص خودش را روی آن گذاشتهاست.
درواقع، نسخه هر کس از یک رویداد واحد، منحصر به فرد است چون شیوه تجربه هر یک از انسانها از محیط خارج به درک آنها از محیط بستگی دارد و درک آنها هم تابعی از چیزی است که اکنون در ذهنشان است. پس برخلاف آنچه که مردم فکر میکنند، بیشتر چیزی که ما از محیط تجربه میکنیم، از درون ما نشأت میگیرد نه از خود رویدادها و محیط خارج.
انرژیِ تعیینکننده احساسات مختلف ما در شرایط مختلف مانند عشق یا تنفر، خشم، ترس و … در بسیاری از حالات و شرایط از محیط ناشی نمیشود بلکه این احساسات بخشی از وجود ما هستند. اجازه بدهید درک این موضوع را با ذکر یک خاطره برایتان راحتتر کنم. در سال ۱۹۸۷ یک برنامه تلویزیونی را تماشا میکردم که اغلب، بازیگران محلی، در آن به اجرای برنامه طنز و دوربین مخفی میپرداختند.
در قسمتی از این برنامه، تهیهکننده فردی را با یک پلاکارد در خیابانی شلوغ و پر رفتوآمد، قرار داد. روی پلاکارد او نوشته بود : “پول مجانی- فقط امروز”. فکر میکنید چند نفر به پلاکارد توجه کردند و برای دریافت پول آمدند؟ فقط ۱ نفر. که او هم درخواست ۲۵ ریال برای سوار شدن به اتوبوس را داشت. جز او، یک نفر حتی نزدیک هم نیامد تا اینکه او مجبور شد داد بزند : کسی پول مجانی نمیخواهد؟ من نمیتوانم این همه پول را خرج کنم.
اما باز هم همه او را نادیده گرفتند و از جلوی او رد میشدند. حتی یک بار دست عابری را کشید و از او پرسید که پول مجانی نمیخواهد؟ عابر به او گفت : باشد برای بعداً. در اینجا علیرغم اینکه محیط به وضوح و کاملاً شفاف اطلاعاتش را بیان کرده، اما فقط یک نفر با ساختار ذهنیاش آن را درک کرد آن هم در حد ۲۵ ریال. راستش را بخواهید، عکسالعمل مردم آنقدرها هم عجیب نبود. چون عموماً به این معتقدیم که پول مفت جایی پیدا نمیشود.
هر چند آن فرد محیط خود را به صورت واقعی معرفی کردهبود، یعنی نوشته روی پلاکارد کاملاً راست و واقعی بود، اما هیچ ارتباطی با محیط ذهنی هیچ کدام از عابرین برقرار نکرد. به عبارتی، هیچکس جز آن یک نفر، بر این باور نبود که ممکن است پول مفت به کسی بدهند و باعث شد که آن مرد را به چشم یک دیوانه نگاه کنند. نتیجهای که میخواهیم از این خاطره بگیریم، این است که محیط در تعیین و انتخاب معنیِ برداشت شده توسط افراد از عبارتِ روی پلاکارد نقشی نداشت و هر یک از افراد، تجربه شخصی خودشان از شرایط موجود را به وجود آوردند.
باورها نقشهای متعددی در سیستم ذهنی ما ایفا میکنند. آنها تعاریف را در ذهن ما خلق و تمایزها را ایجاد میکنند و همچنین، درک ما از محیط پیرامون را مدیریت میکنند. اما باید دانست آنچه که برای یک فرد قابل درک است، لزوماً تمام موارد موجود و قابل درک در محیط نخواهد بود. مثال پول مفت را به خاطر بیاورید.
هر شخصی میتواند ادعا کند که تجربه او در مورد پول، عین واقعیت است. چه چیزی میتواند خلافش را ثابت کند؟ مردم به جای آنکه باورها و تجارب خود را به عنوان باوری در مورد واقعیت ببینند، آنها را واقعیت محض میدانند که خیلی هم غیرطبیعی نیست چرا که باورها رابطهای با محیط برقرار میکنند که بهترین نامی که میتوان برای توصیف آن به کار برد، حلقه بسته است. منظور از حلقه بسته، این است که هر بخش از فرآیندی که طی آن، ما محیط پیرامون را تجربه میکنیم، از دیگر بخشهای فرآیند، حمایت میکند، تا اینکه همه چیز بدیهی به نظر برسد.
باورها اطلاعات ورودی به مغز را به شدت کنترل میکنند تا تنها اطلاعاتی که با آنها سازگار هستند، اجازه ورود داشته باشند. در نتیجه، هرچیزی که وارد ذهن میشود، تجربه ناشی از باورهای قبلی را پشتیبانی میکند. تا زمانی که این حلقه باز نشود یا فرد نداند که چگونه باید آن را باز کند، در معرض تجربههای جدید قرار نخواهد گرفت و هر لحظه در حال کسب تجربه در فضای حلقه بسته قبلی خواهد بود.
به عبارت دیگر، نمیتوانیم چیزی که به آن باور نداریم را تجربه کنیم مگر آنکه ذهن خود را باز بگذاریم و خودمان را در معرض این احتمال قرار دهیم که ممکن است آنچه را که باور داریم، تنها بخش کوچکی از تمام واقعیتی باشد که در محیط عرضه میشود. در واقع باورها آگاهی ما از دادههای جدید را کاهش میدهند. اما چرا؟ چون در نظر گرفتن یا قبول اطلاعات جدید و متناقض با دادههای قبلی، انتخابهای زیادی را به وجود میآورد که ما به طور معمول نیازی به دانستن آنها نداریم.
همچنین، زمانی که انتخابهای پیش روی ما زیاد باشند، ذهن ما به دلیل عدم توانایی در پردازش آنها، به سرعت گیج و آشفته خواهد شد. در حقیقت، اگر باورها وجود نداشتند، ذهن ما مانند تلویزیونی میشد که میخواهد تمام برنامههای ارسالی را دریافت کند و همزمان، تمام آنها را نیز به نمایش بگذارد. به عبارتی، آنها این امکان را به ما دادهاند تا هر لحظهی خود را در یک کانال اطلاعاتی تنظیم کنیم.
همانطور که در توصیف اهمیت روانشناسی معاملهگری مطرح کردیم، در بازار سرمایه همه چیز از درون خودمان آغاز میشود. ترس یا همان انرژی زیادی با بار منفی، توانایی شِگَرفی در محدود کردن بازه اطلاعاتی که میتوان مورد توجه قرار داد، دارد. به عبارتی، ترس یک مکانیزم دفاعی است که هدف آن کمک به ما برای اجتناب از چیزهایی است که یاد گرفتهایم به عنوان تهدید تلقی کنیم.
کودکی را در نظر بگیرید که در اولین برخوردش با یک سگ، توسط او گاز گرفته شدهاست. او به طور طبیعی تمامی سگها را تهدیدی برای خودش تلقی میکند و در هر برخورد با یک سگ، احساس وحشت و ناامنی به او دست میدهد. اما واقعیتی که او در ذهنش راجع به سگها ساخته، تمام واقعیت در مورد آنها نیست. یعنی اینچنین نیست که تمام سگها خطرناکاند. بلکه برعکس، تنها بخش کوچکی از سگها خطر آفرین بوده و باقی، سعی در ایجاد ارتباط دوستانه با انسانها دارند.
یکی از راههای اجتناب از ترس این است که به راحتی اخبار تهدیدآمیز را انکار کنیم. راه دیگری که منجر به ایجاد نقاط کور در ادراک ما خواهد شد، این است که تمام حواس خود را عمداً به اطلاعاتی معطوف کنیم که تهدیدآمیز نیستند. این نقاط کور به ویژه در محیط معاملهگری منجر به نتایج بسیار ناخوشایندی میشوند. فرض کنید معاملهگری با ترس از زیان وارد معامله شود.
نوع اطلاعاتی که او از آن پس بر روی آن تمرکز خواهد کرد، بستگی به سَمت حرکت قیمتها دارد. اگر قیمتها همانطور که او فکر میکرد باعث ضرر او باشند، برای اجتناب از درد، تمرکزش را بر اطلاعات خنثی معطوف خواهد کرد. حال اگر قیمتها به سمت موافقش برگردند، برای آنکه خیالش آسوده باشد، با اولین سود اندک از معامله خارج میشود و نفس راحتی میکشد. حال تصور کنید این معاملهگر در همان معامله اول به سود برسد. آنگاه بر اطلاعاتی کاملاً متفاوت تمرکز میکند.
این بار ترس او نه از زیان است بلکه از این میترسد که بازار برگردد و سودهایش را از دست بدهد. این بار برخلاف حالت قبل، تمام تمرکز خود را بر روی اطلاعاتی میگذارد که تأیید میکنند بازار قرار است بر خلاف او حرکت کند و باز هم صرف نظر از اینکه چه موقعیتهایی را از دست خواهد داد، با سود اندکی از معامله خارج میشود. این مثال ثابت میکند که چرا اکثر معاملهگران بر خلاف توصیهها، سود خود را متوقف میکنند و اجازه رشد به زیان میدهند.
ترس باعث میشود بدون داشتن هیچ مدرکی، از انتخابهای ممکن حذر کنیم، چرا که وقتی از مواجه شدن با دسته خاصی از اطلاعات واهمه داریم و آنها را سد میکنیم، در واقع برخی از انتخابهای پیش رویمان را حذف میکنیم. به طور خلاصه، انتخابهایمان توسط ذهنمان شکل میگیرد، نه محیط بازار. برای جلوگیری از این نقاط کور، باید یاد بگیریم بدون ترس معامله کنیم.
برای موفقیت در بازار باید باور کنیم که بدون ترس، بهتر میتوان برنده شد. چرا که در این حالت بهتر میتوان شرایط را ارزیابی کرد و انتخابهای بیشتری را درک کرد. کاری که باید انجام دهیم این است که ذهن خود را از هر چیزی که ممکن است تمرکزمان را محدود کند و مانع ورود دسته خاصی از اطلاعات به ذهنمان شود، رها کنیم.
انتخاب بازه زمانی مناسب به هنگام تحلیل نمودار قیمتی یکی از موجبات موفقیت معاملهگران و تحلیلگران است. زیرا انتخاب نابجای بازه زمانی تحلیل، معاملهگران را دچار سردرگمی کرده و مانع کسب بازدهی مورد انتظار میگردد. همه تحلیلگران پیش از هر چیز، بسته به استراتژی معاملاتی خود و رفتار بازاری که در آن معامله میکنند، میبایست بازه زمانی تحلیل خود را به درستی انتخاب کنند.
انواع تحلیل تکنیکال بر اساس بازه زمانی عبارت است از: تحلیل کوتاهمدت، تحلیل میانمدت و تحلیل بلندمدت. در نمودارهای شمعی، هر کندل نشاندهنده یک بازه زمانی است که از یک دقیقه تا ۵ دقیقه، یک روز و حتی یک سال قابل تغییر است. در مقاله “معرفی شمعهای ژاپنی” میتوانید با انواع شمعهای ژاپنی آشنا شوید. برای کسب اطلاعات تکمیلی پیشنهاد میکنیم مقاله آموزش تحلیل تکنیکال را مطالعه نمایید.
در شکل فوق نمودار قیمتی متعلق به نماد معاملاتی کاوه را در بازه زمانی روزانه ملاحظه میکنید که در آن، هر کندل نشاندهنده یک روز است. برای انتخاب بازه زمانی، از قسمت مشخص شده در نمودار استفاده کنید. بازه زمانی مناسب برای هر معاملهگر متفاوت است. معاملهگران تازهکار که رؤیای دستیابی سریع به ثروت را در سر میپرورانند، عموماً از بازههای زمانی کوچک استفاده میکنند.
ولی این افراد خیلی سریع در دام نوسانات کوتاهمدت افتاده و کل سرمایه خود را از دست میدهند. استفاده نکردن از بازههای زمانی بلندمدت، منجر به از دست رفتن اطلاعات ارزشمندی میشود که در نمودار بلندمدت قابل مشاهده است. همچنین، برخی معاملهگران به دلیل انتخاب نابجای بازه زمانی بلندمدت، نمیتوانند به بازدهی لازم دست یافته و یا ممکن است به دلیل نوسانات قیمتی زیاد، کل سرمایه خود را از دست بدهند.
انتخاب مناسب بازه زمانی به شخصیت تحلیلگر، زمان موجود، استراتژی معاملاتی و همچنین، میزان سرمایه معاملهگر وابسته است. هر چه سرمایه معاملهگر کمتر باشد، استفاده از بازههای زمانی بلندمدت کمتر توصیه میشود؛ زیرا اگرچه این بازههای زمانی میتواند دارای حد سودهای بزرگ باشد، اما حد ضررهای بزرگی را نیز طلب میکند.
بنابراین، مقدار سرمایه معاملهگران باید در مقابل نوسانات بازار تحمل لازم را داشتهباشد. انتخاب بازه زمانی مناسب و حجم معاملات در تحلیل تکنیکال بسیار مؤثر است. همچنین، محیط بازار معاملاتی نیز در انتخاب بازه زمانی مناسب تأثیر بسزایی دارد. به عنوان مثال، در بازارهای دوطرفه که تعداد معاملهگران و حجم معاملات زیاد است (به نحوی که در کسری از ثانیه شاهد سفارشات خرید و فروش زیادی هستیم)، برخی معاملهگران حتی بازه زمانی ۱ دقیقه را انتخاب میکنند تا از نوسانات بازار نهایت استفاده را ببرند.
◊ این مطلب را حتماً بخوانید: آموزش تحلیل بنیادی از صفر تا صد
ولی در بازارهایی که حجم معاملات کم باشد، استفاده از بازههای زمانی بزرگتر توصیه میشود. مناسبترین روش استفاده از بازههای زمانی، استفاده از بازههای زمانی چندگانه یا مولتی تایمها است. بدین صورت که در بازه زمانی بلندمدت، مسیر حرکت قیمت و چشم انداز روند بازار را مشخص کنید تا بتوانید افق زمانی وسیعتری را مدنظر قرار دهید. سپس، برای انتخاب بهترین نقطه ورود و خروج، از بازه زمانی کوتاهمدت استفاده کنید. زیرا اگر تحلیلگر بداند که وضعیت قیمت در چشمانداز بلندمدت چگونه است، به تدریج در مورد دورههای کوتاهمدت تسلط زیادی کسب میکند.
هنگامی که تنها از نمودار کوتاهمدت استفاده میکنید، نخواهید توانست دلیل ادامه یا بازگشت روند را دریابید. همچنین، اگر تنها از نمودار بلندمدت استفاده کنید نیز نخواهید توانست ورود و خروج مناسبی داشتهباشید. در جدول زیر بازههای زمانی مناسب تحلیل و شناسایی جهت حرکت کلی قیمت و نقطه ورود و خروج مناسب را بر حسب تجربه معرفی کردهایم که میتواند راهنمای خوبی برای تحلیل نمودار در بازه زمانی مناسب باشد.
در نمودار فوق میتوان حرکت کلی صعودی را در بازه زمانی سه ماهه و همزمان با شکست سقف قبلی تشخیص داد. در این حالت، موقعیت خرید حاصل شدهاست.
در نمودار فوق با تغییر بازه زمانی در نمودار شاخص کل به صورت هفتگی، میتوان بهترین نقاط ورود را به خوبی شناسایی کرد. در این مقاله سعی کردیم تا مروری سریع بر زمانهای معاملاتی و نحوه استفاده از مولتی تایمها داشتهباشیم. اکنون میتوانید با بینشی عمیقتر به مطالعه مقالات بعدی بپردازید.
لزوم فراگیری روش تطبیق
یادگیری و اثر آن بر کیفیت تجارب ما
دانستههای قبلی سد راه دانش جدید میشوند
دانستههای ما منقضی میشوند
لزوم فراگیری روش تطبیق
میان توانایی ما برای تطبیق دادن خود با محیط و سطح رضایتمان از زندگی، رابطهای مستقیم وجود دارد. تطبیق به این معنا است که بتوانیم همزمان با تغییرات دائم محیط، ما هم خودمان را با تمایزهایی که محیط در مورد ماهیت خود به ما ارائه میدهد، تغییر دهیم. هرچه تمایزهای بیشتری بین محیط و اجزاء آن قائل شویم، اطلاعات بیشتری برایمان قابل درکتر است و هر چه بیشتر درک کنیم، سطح بینش و فهم ما از روابط علت و معلولی خودمان با محیط عمیقتر خواهد شد و این امر موجب میشود که بهتر با محیط تعامل کنیم و بتوانیم خواستههایمان را برآورده کرده و به اهدافمان برسیم.
برآورده شدن خواستهها، در ما ایجاد حس خوشبختی، شعف، رضایتمندی و موفقیت میکند که هر یک، دیگری را در یک سیکل مثبت تقویت میکند و موجب رشد و ارتقاء ذهنی میشود. از طرف دیگر، نرسیدن به خواستهها، در ما حس ناامیدی، نارضایتی و تباهی ایجاد میکند که از یکدیگر نیرو میگیرند و در یک سیکل منفی به دردهای روانی و افسردگی منتهی میشوند. برای برآورده کردن خواستهها و رسیدن به اهداف بایستی بتوانیم بین محیط روانی در درون و محیط فیزیکی در بیرون خود تعادل و همخوانی ایجاد کنیم. همخوانی به این معنا است که متوجه چگونگی ساز و کار بیرونی شویم.
تمامی نیازها و خواستههای ما در محیط بیرونی شکل میگیرند و محیط به ۳ روش به آنها پاسخ میدهد. یا ۱۰۰درصد برآورده میشوند یا هیچ یک عملی نمیشوند و یا بخشی از آنها به حقیقت میپیوندد که در هر حالت میتواند به ترتیب منجر به رضایت کامل، عدم رضایت محض و رضایتمندی نسبی از زندگی شود.
برای کامیابی باید با نیروهای محیط بیرون تعامل کنیم. عوامل تعیین کننده میزان کامیابی ما، یکی دانستن مناسبترین گامهایی است که باید با توجه به شرایط محیطی برداریم، و دوم میزان دانش ما است. دایرهای با قطر ۸ سانتیمتر را در نظر بگیرید. فرض میکنیم محدوده داخل این دایره نشاندهنده تمام چیزهایی باشد که در مورد تمام هستی میتوان شناخت. در این دایره، دایره کوچکتری با قطر ۲ سانتیمتر رسم میکنیم.
این دایره را نمایانگر مجموعه کل دانشی در نظر بگیرید که نسلهای بشر از روز نخست تاکنون در مورد ماهیت خود و محیط اطرافش کسب کردهاست. اگر درون دایره یک نقطه بگذاریم، نمایش منصفانهای خواهد بود از آنچه هر یک از افراد به عنوان یک فرد میدانند. میتوانیم به ازای تمام آدمها در این دایره نقطه بگذاریم و آنها را نمادی از میزان دانش هر فرد بدانیم. اکنون فضای خالی بین این نقاط، دانشها و تجارب منسوخ شدهای را نشان میدهند که هیچکس آنها را باور ندارد.
همچنین، میتوانیم نقاط را دستهبندی کنیم و در گروههای فکری یکسان قرار دهیم. فضای خالی میان ۲ دایره بیانگر هر چیزی است که بشر هنوز نتوانسته در مورد آن چیزی یاد بگیرد و نشان میدهد که هنوز چیزهای زیادی برای یادگیری در محیط هست اما تا زمانی که چیزی در مورد آنها یاد نگرفتهایم، نمیتوانیم تجربهشان کنیم.
اگر یک نیروی ناشناخته بر ما اثر کند، آن را غیرواقعی دانسته و کنار خواهیم گذاشت یا به آن برچسب خرافات خواهیم زد تا زمانی که روزی برسد که در مورد آن تحقیق شود و واقعیت آن شناخته شود. کشفها و تجارب تازه بشر، باعث گسترش روز افزون همان دایره کوچکتر میشود.
میتوان گفت اندازه این دایره در قرون وسطی تقریباً یک دهم اندازه فعلیش بودهاست. دنیایی که ما به عنوان یک فرد تجربه میکنیم را با یک نقطه نشان دادیم و دایره دور آن نشاندهنده تمام چیزهایی است که اگر یک نفر به فرض محال تمام دانش و آگاهی کل بشر را میدانست، میتوانست درک و تجربه کند؛ اما با مقایسه دایره کوچک و بزرگ میفهمیم که این اطلاعات و آگاهی در مقایسه با چیزی که هنوز یاد نگرفتهایم ناچیز بوده و نشاندهنده محدودیتهایی است که ما در حال حاضر در چارچوب آن عمل میکنیم.
به عبارت دیگر، همیشه در محیط اطراف اطلاعات بیشتری نسبت به آن چیزی که محدودیتهای ما اجازه درک و تجربهاش را میدهند، وجود دارد. هرکس میتواند متناسب با ساختار محیط ذهنی و روانی خود به محیط اطراف نیرو وارد کند و این نیرو میتواند بر سایرین تأثیر خوشایند یا ناخوشایند بگذارد. بنابراین، هر چقدر که ما نتوانیم جنبههای رفتاری افراد و نحوه ابراز وجودشان را بر محیط درک کنیم، به همان اندازه آن را برای خود نیرویی ناشناخته تلقی میکنیم و نمیدانیم که قرار است چه تأثیری بر ما بگذارد.
ما با این بینش که لازم است با محیط به گونهای تعامل کنیم که مایه رضایتمندی ما باشد، به دنیا نیامدهایم و واضح است که هیچ یک از ما احساس رضایت صددرصدی از زندگی نداریم. اما هر میزان در مورد نیروهای تعامل کننده در پشت رفتار خودمان و نیروهای تعامل کننده در محیط بیشتر بفهمیم و بدانیم، برآورده کردن نیازها و رسیدن به اهداف سادهتر و احساس رضایتمان نیز بیشتر خواهد شد.
یادگیری و اثر آن بر کیفیت تجارب ما
نیاز به دانستن از همان ابتدا در ما وجود دارد. این حس طبیعی که نامش را کنجکاوی میگذاریم، ما را به جستجو و یادگیری چیزهای جدید سوق میدهد. وقتی چیزی را یاد میگیریم یا کاری را به پایان میرسانیم، دیگر جذابیت اولیه را برای ما ندارد و از آن دلزده میشویم. این دلزدگی به شکل یک نیروی داخلی ما را وادار به جستجو برای کشف و یادگیری چیزهای جدید میکند. نیروی دیگری به نام جذابیت به عنوان عاملی برای پویایی و خلق تجربههای جدید وجود دارد.
اگر چیزی را که باعث جلب توجه کودک شده است از دستش بگیریم، بلافاصله با گریه کردن شروع به ابراز نارضایتی میکند. این به آن معناست که کودک هنوز از کنجکاوی و کنکاش راجع به آن چیز سیر نشده است. در واقع گریه نوعی اظهار نارضایتی از عدم برآورده شدن نیازها و خواستهها برای جبران عدم هماهنگی میان محیط خارج و محیط ذهنی ماست. زمانی که از تمام جنبههای آن چیز آگاه شویم، معمولا علاقه به آن موضوع از دست میرود و سعی میکنیم در محیط به دنبال چیزی بگردیم که ما را به خودش جذب کند.
ویژگی دیگری که در ما باعث یادگیری میشود، این است که زمانی که ما یک مهارت را میآموزیم، گامهای تشکیلدهنده آن مهارت به سطوح ناخودآگاه ما منتقل میشوند و ذهن ما دوباره جای جدیدی برای یادگیری چیزی جدید باز میکند. به عنوان مثال، مهارت رانندگی را در نظر بگیرید. ما این مهارت را گام به گام آموزش میبینیم و در هر مرحله تمام حواسمان معطوف به یادگیری همان گام میشود و اگر حواسمان پرت شود، تقریباً تمرکزمان را از دست میدهیم.
اما زمانی که مهارت را به طور کامل آموختیم، به راحتی میتوانیم در حین انجام آن بر روی چیزهای دیگری هم تمرکز کنیم. اگر چنین ویژگی ذاتی در ما وجود نداشت و مهارتها از سطوح خودآگاه به ناخودآگاه نمیرفتند، غیرممکن بود بتوانیم به مهارتهایی فراتر از تواناییهای یک کودک دست پیدا کنیم. با یادگیری بیشتر و بیشترِ آن دانش و بینشی که محیط در مورد خود ارائه میکند، سطح ارتباط خودمان با محیط را ارتقاء میدهیم و قوام و ساختار محیط ذهنیمان را بهبود میبخشیم.
دوره روانشناسی معامله گری – دسکتاپ (بلاگ)
هر تغییری که در درون رخ میدهد، به طور همزمان نگرش و درک ما از خارج را عوض میکند، چرا که از زاویه دیگری میتوانیم به دنیا نگاه کنیم که قبلاً برای ما روشن نبودهاست. ممکن است فکر کنید که رابطه میان آنچه یاد گرفتهایم و سطح رضایت از زندگی واضح است اما اینطور نیست. چرا ؟ به این دلیل که اگر این گونه بود، اکنون بسیاری از مردم در ایجاد ارتباط میان عدم رضایتشان از زندگی و نداشتن بینش صحیح از زندگی مشکل نداشتند و وجود چیزهایی که باید یاد بگیرند را انکار نمیکردند.
درست است که همیشه با تجربه جدید، سطح بالاتری از رضایتمندی به دست میآید، اما این تا جایی ادامه دارد که به نقطهای برسیم که هر آنچه باید را آموخته باشیم. در این نقطه میتوانیم توقع داشته باشیم که همه نتایجی که در محیط خارج اتفاق میافتد، دقیقاً متناسب با آن چیزی باشد که در محیط ذهنی ماست. به طور خلاصه، هرچیزی که در نهایت ما تجربه میکنیم، دقیقا متناسب با سطح دانش و بینش ما و توانایی ما برای عمل کردن به آنچه میدانیم است و نه بیشتر.
هر چه به خودمان اجازه آموزش بیشتری دهیم، بهتر میتوانیم امکاناتی که در آینده وجود خواهند داشت را ارزیابی کنیم. در واقع اول باید بپذیریم که آیندههای دیگری، غیر از آنچه که ما تصور میکنیم، برای ما وجود دارند. اگر نخواهیم این موضوع را بپذیریم، هرگز روش پیشبینی یا شناسایی امکانات دیگری که میتوانند رضایت بخشتر باشند را یاد نخواهیم گرفت.
اگر همیشه با دفاع از باورها و آموختههای فعلی، به دفاع از وضعیت فعلیمان بپردازیم، مدام احساس خواهیم کرد که محیط در حال حمله به ماست چرا که محیط مستمرا از ما دعوت میکند تا چیزهای جدیدی بیاموزیم و ما آنها را رد میکنیم و این باعث ایجاد حس اضطراب در ما خواهد شد.
یک روش ساده برای آنکه متوجه شوید که به یادگیری نیاز دارید یا خیر، این است که ببینید تا چه میزان از زندگی خود رضایت دارید. برای مثال اگر در برقراری روابط خصوصیتان احساس رضایت ندارید، آیا نباید آن را نشانهای از عدم وجود مهارتهای کافی ارتباطی در خودتان بدانید؟
مشکل بزرگ اینجاست که ما فکر میکنیم تمام این مهارتها را داریم و اگر در روابطمان موفق نیستیم به این دلیل است که داشتن یک رابطه خوب در این دوره و زمانه غیر ممکن است تمام کسانی که رابطههای موفقی دارند، حتماً در حال حفظ ظاهر و نقش بازی کردن هستند. این سیکل معیوب تا روزی که اعتراف کنیم مهارتهایی برای یادگیری وجود دارند و برای فراگرفتنشان اقدام کنیم، ادامه خواهد داشت.
دانستههای قبلی سد راه دانش جدید میشوند
در مقاله مدیریت اطلاعات محیطی توسط خاطرات، تداعیها و باورها در خصوص نقش باورها در سیستم ذهنی صحبت کردیم. اذعان به نیاز برای فراگیری چیزهای جدید، آن طور که به نظر میرسد، آسان نیست. اینکه ما اعتراف به چیزهایی کنیم که نمیدانیم یا اعتراف کنیم چیزهایی که میدانیم، آنطور که باید و شاید مؤثر نیستند، یکی از پارادوکسهای زندگی ماست.
اما چگونه میتوانیم متوجه شویم که نمیدانیم؟ خصوصاً وقتی چیزهایی که میدانیم، مانع ورود اطلاعات جدید به ذهنمان شوند. مثلاً وقتی برای اولین بار چند معامله کوچک ولی سودده در بورس انجام دادهایم و این باور در ما شکل گرفته که معاملهگری کار بسیار آسانی است.
این باور، ذهن ما را بر روی این ایده که ممکن است سختترین کار دنیا باشد، میبندد. به محض اینکه یک تجربه بخشی از محیط ذهنی ما شد، به طور خودکار بخشی از هویت ما محسوب میشود، یعنی آنقدر واقعی به نظر میرسد که قابل شک و تردید نیست. اگر ذهن ما از قبل سوگیری نکرده باشد، معمولاً برای یادگیری آنچه محیط به ما میدهد، آمادگی کامل داریم. یعنی در رویارویی اول، تمام اطلاعات را مانند اسفنج جذب میکنیم.
بعد از ورود اطلاعات در ذهن، راه را بر اطلاعات متضاد آن سد میکنیم یا با مخفی شدن، از هجوم آنها به ذهنمان جلوگیری میکنیم. اما این نکته را بدانید که دفاع ذهن در برابر ورود اطلاعات جدید، به صرف میزانی از انرژی نیاز دارد که آن را به نام استرس میشناسیم. این همان حسی است که در زمان سد کردن آگاهانه اطلاعات به ما دست میدهد.
اگر بخواهیم استرس را به بیانی فیزیکی بگوییم، همانند راه رفتن در جهت مخالف باد است. باد در اینجا همان اطلاعاتی هستند که محیط میخواهد به ما بدهد و بدن ما همان ذهنمان است که از قبل چیزی یاد گرفته و اکنون مقاومت میکند و طبیعتاً ما در این شرایط احساس فشار میکنیم.
یکی از نکات طنز زندگی ما این است که هرکسی دوست دارد که حق به جانبش باشد و مسلم بداند که آنچه که او در مورد ماهیت وجودی چیزها در محیط تجربه کرده و آموخته، عین واقعیت است. اما باید بدانیم صرفاً به این دلیل که چیزی به ذهن ما رخنه کرده و در آن جای گرفته، به معنی آن نیست که واقعا چیز ارزشمندی است و میتواند در برآورده کردن نیازهای ما مفید واقع شود. یک کودک به هیچ وجه نمیتواند روی نحوه تشکیل باورهایش در مورد ماهیت واقعی محیط تفکر کند و برداشتهای او به شدت تحت تأثیر محیط زندگی اوست.
او بدون هیچ سوالی تجربههایش را واقعیت محض تلقی میکند و به حدی به حواس فیزیکی و احساسات و افرادی که در محیط او قرار دارند مانند پدر، مادر یا معلم، اعتماد دارد که همه چیز به نظرش واقعیت است. کودک نمیفهمد که هر باوری که در ذهن او شکل میگیرد، از این به بعد به عنوان واقعیت محض تلقی میشو و باعث پس زدن سایر احتمالات ممکن از ذهن او خواهد شد.
ممکن است بعضی از باورها با جلب شدن نظرش به چیزهای جدید کم کم رنگ ببازند اما اگر تعداد زیادی از باورهای اولیه او دارای بار منفی باشند، باعث محدودیت شدید او از درک موقعیتهای ممکن و مناسب میشود.
فردی را در نظر بگیرید که از کودکی دائما توسط والدینش تحقیر شده. باورهایی که او در مورد خودش شکل میدهد و رابطهای بر اساس آنها با اطرافش برقرار میکند، در محیطی سرشار از درد روانی اتفاق میافتد. بیارزش بودن برداشتی است که او از خودش در ذهنش میسازد و ممکن است حتی تا بزرگسالی نیز این باور با او همراه شود و نتواند خود را از اثرات مخربش رها کند.
ما باید بدانیم که هر چقدر بیشتر احتمال بدهیم که نسخه ما از درک محیط آن طور که باید مفید و درست نیست، بیشتر خود را آماده میکنیم تا از محیط یاد بگیریم لذا بهتر قادریم امکانات و فرصتهایی که ممکن است در آینده پیش روی ما باشند را ارزیابی کنیم و حتما موفقتر خواهیم بود.
این را به یاد داشته باشید که اگر ما این قدرها که خودمان تصور میکنیم، زیاد میدانستیم، قاعدتاً نباید درد روانی احساس میکردیم و دقیقاً همین دردهای روانی بهترین نشانه برای این هستند که ما هنوز بلد نیستیم چگونه بر اساس واقعیتها با محیط تعامل کنیم که اگر بلد بودیم، حتما این کار را میکردیم و دیگر درد روانی معنایی نداشت.
دانستههای ما منقضی میشوند
انسان به طور طبیعی مایل به جمع آوری اطلاعاتی نیست که با دانش قبلیاش در تناقض هستند. اما این را هم باید مد نظر داشته باشد که اطلاعاتی که به هر دلیلی هنوز یاد نگرفته، میتوانند گامهای مناسبتری برای برآورده کردن نیازهایش به او ارائه کنند. کودکی را در نظر بگیرید که در برخورد اول با یک سگ، توسط آن گاز گرفته شده است. او به طور طبیعی تمام سگها را با آن سگ یکسان در نظر میگیرد و از نظر او همه سگ ها خطرناکند.
کودک فعالانه شروع به برچسب زدن به تمام سگها میکند و از آن به بعد هرچقدر هم که محیط تلاش کند به او خلاف باورش را بقبولاند، او قبول نخواهد کرد زیرا این تداعی که همه سگها خطرناکند، به صورت خودکار در ذهنش و ساختار عصبی اش شکل میگیرد. برعکس، اگر در برخورد اول، تجربه خوبی از برخورد با سگها داشته باشد، دیگر هرگز از سگها نخواهد ترسید تا روزی که تجربه تلخی برایش اتفاق بیفتد.
اما دیگر در این حالت، سگی که باعث تجربه تلخش شده را با سایر سگها یکسان نمیداند و برچسب خطرناک بودن را به همه آنها نخواهد زد فقط یاد میگیرد که در مواجهه با سگها رفتاری محتاطانه داشته باشد تا مطمئن شود سگ حالت تهاجمی ندارد.
شما میتوانید هرآنچه مایلید را به کودک بیاموزید صرف نظر از این که این آموختهها تا جد درست هستند، کودک همه آنها را فرا خواهد گرفت و بخشی از هویت او خواهد شد. معمولا ما فقط زمانی ارزش و اعتبار دانستههای خود را به چالش میکشیم که “مجبور” باشیم. اما دلیلی که ما را مجبور به این کار میکند چیست؟ درد! معاملهگری که فعلا بر این باور است که کار معاملهگری سادهترین کار دنیاست، کی متوجه میشود که معاملهگری آسان نیست؟ مسلما با تحمل دردِ ناشی از ناامیدی، وقتی که ببیند توانایی رسیدن به اهدافش را ندارد.
زمانی که اعتبار یک باور نادرست به چالش کشیده میشود، دنیایی از اطلاعات جدید در برابر چشمانمان ظاهر میشود. اطلاعاتی که دقیقا جلوی چشمان ما بوده و ما متوجه آن نبودهایم. این اطلاعات به ما یاد میدهند چگونه با افزایش سطح ارتباط و درک خود از محیط معاملهگری، تعامل بهتری با آن داشته باشیم. یادگیری، هممعنی تغییر است. اگر از تغییر درون طفره برویم، در دریافتمان از محیط، تغییری ایجاد نمیشود.
هیچگاه از حلقه تکرارشونده درد و عدم رضایت خارج نخواهیم شد. به طور کلی ما تا جایی به رنج کشیدن ادامه میدهیم تا اینکه درد از آستانه تحمل ما خارج شود و چاره دیگری جز بازبینی شیوه مدیریت ذهنمان نداشته باشیم. این نکته را هم باید بدانیم که دانستههای ما به مرور منسوخ میشوند. ذهن ما متناسب با تغییرات محیط، تغییر نخواهد کرد و هرچقدر هم باورهایمان مضر و ناکارآمد باشند، ممکن است تا آخر عمر، ما را همراهی کنند.
محیط اطراف مدام در حال تغییر است و این تغییرات در بازار با سرعت بسیار بالایی انجام میشود. ممکن است واضح و محسوس نباشند ولی بدون شک وجود دارند. مشکل اینجاست که ما تغییرات را حس میکنیم ولی آنها را به رسمیت نمیشناسیم تا اینکه دردها ما را وادار به پذیرش آنها کنند. ما باید همیشه هوشیار باشیم و بدانیم اگر چیزهایی که یاد گرفتهایم دیگر کارایی ندارند، به محض دریافت نشانهها، آنها را به روز کنیم.
Arbitrage is a word of French origin. For centuries, this word was used to mean “judgment”. But if your question is what these meanings have to do with the economy, we should look for the answer in the 18th century. In 1704, a person named “Mathieu de la Porte” wrote an economic treatise and for the first time used the word “arbitrage” in a sense other than “arbitration”. He wrote: “Arbitrage is an opportunity to profit from the simultaneous price difference of an asset between two or more markets.” Thus, the word arbitrage was born in the financial markets.
Suppose a product is bought and sold in Tehran at the price of one thousand tomans. The same product is traded in Karaj for 1,200 tomans. In this case, you might not mind buying the goods in Tehran and selling them in Karaj. By doing this, you have used an arbitrage opportunity.
Isn’t this our own export?! Keep in mind that arbitrage is only possible when the asset sale platform is fully in place and we do not need to introduce or market the product. So things like exporting goods are not considered arbitrage. One of the main features of arbitrage is that it is risk free. While concepts like export are not without risk.
Thus, the simple definition of arbitrage is to make a profit from the price difference in two or more markets. This difference can be “time difference” or “location difference” between two markets.
Remember the example of Tehran and Karaj; There we were facing an arbitrage due to the difference in location. But you may buy a product that you can be sure will be 20% more expensive in a month. There is a time arbitrage opportunity here. We can see a concrete example of it in the price difference in the cash market compared to futures.
In front of the arbitrage opportunity, there is the arbitrage balance, which you must guess what it is; A situation where the prices in different markets are equal or their differences are so small that they do not create an arbitrage opportunity. In this case, we say that the arbitrage equilibrium is established.
In 2018, the price of copper on the London Metal Exchange was 2% different from the Chicago Mercantile Exchange. This two percent meant $132 per ton. This is an example of one of the biggest arbitrage opportunities in global markets. There are many examples of this price difference in different markets. Although we may think that, for example, the price of every commodity is the same all over the world, these differences can be great arbitrage opportunities for the participants of these markets.
The same thing that we mentioned in the above example also happens in the forex market. The existence of different brokers and the size of the forex market create many arbitrage opportunities. However, the presence of many traders and trading opportunities makes these forex arbitrage opportunities to be covered very quickly. Due to this issue, such work can only be done with the help of robots and algorithmic transactions in this market.
Let’s assume that you fell in love with IOTA Cryptocurrency after reading the IOTA Cryptocurrency View Report and decided to take an arbitrage opportunity on it. As you can see in the picture below, on the day of writing this article, the price of the IOTA/Teter currency pair in different exchanges is 14 cents, that is, there is a difference of about 11%.
If this 14 cents also covers transaction fees, it could be an arbitrage opportunity in digital currencies. You can search for the digital currency you want on the coinmarketcap.com site, check and compare it in different markets and find out about its arbitrage opportunities.
There are three different ways to benefit from arbitrage both in the digital currency market and in the forex market:
It is the same method as mentioned in the picture. This arbitrage is possible when a digital currency is exchanged in more than one exchange. Then it is possible to buy it from one exchange and sell it in another exchange.
Suppose we buy ethereum with Rial, then sell ethereum and receive euros in return. Now let’s convert Euro to Rial again and all these exchanges will make us earn some profit. In this case, we have made a triangular arbitrage.
Prices in different markets will move toward convergence. The same issue can help us to predict the price trend of an asset in a market (for example, a digital currency exchange). This is one of the most important arbitrage methods in the digital currency market.
As we said at the beginning of the article, arbitrage can be place or time. Arbitrage in the futures market refers precisely to time arbitrage. Where the price difference between the cash and futures market causes profit. Arbitrage in the futures market is one of the most common arbitrage performed by market participants. Let us explain it with an example:
The price of the precious saffron symbol delivered on the day of writing this article is 36,8047 rials. Its delivery date, as its name suggests, is January 1400. Now, if we know that saffron will be traded at that time for an amount more than this amount plus monthly risk-free interest, this future contract is considered a type of arbitrage.
A one-day coin certificate is one of the bonds that are issued on a one-day basis. These bonds can be a good position for arbitrage due to the price difference they may have with the coin price in the market. For example, in the image below, you can see the comparison of the performance of the coin price of the whole spring of one-day delivery of Refah with the price of the coin in the time frames of the last year.
As you can see, they do not match. Below the chart, these two assets are compared.
In this picture, you can see that at least two points marked on the chart have the possibility of arbitrage. Of course, you should pay attention to the fact that the prices should include the cost of keeping the coin, which is charged to you at the time of purchase, as well as the cost of fees.
Arbitrage is one of the methods that can be used to earn profit in the financial markets. Arbitrage is an opportunity to profit from the simultaneous price difference of an asset between two or more markets. In a general definition, arbitrage is divided into “temporal” and “spatial”.
In time arbitrage, you can profit from the price difference of an asset at two different times, and in place arbitrage, the price difference of an asset class in two different places will be profitable. Arbitrage is applicable in many financial markets such as stock market, digital currency and forex.
We all know how important personal investment and financial discipline are in life. The problem is that if such topics are “useful” for a non-Iranian, it is “necessary” for us Iranians!
Inflation reduces the value of our money every day. If we have inflation of 25% per year, given the compounding effect of this inflation, it will take only three years for all prices to double, which means halving our assets. So we have to work and maintain the value of our property.
These concerns made us at Rahvard think of creating a program with a “personal investment” approach. This program is published in the form of a videocassette called “Rahmanun”.
The guide tries to be a light on the path of personal investment. In this videocast, we try to express the content in the simplest possible way to suit all spectrums of our audience.
The issues we will go to include “what assets to invest in”, “what types of common financial scams exist and how to protect ourselves from them”, “how to manage our assets” and such topics.
In this program, we try to examine all these issues from the point of view of an employee (fixed income) and a freelancer (variable income) so that people with any lifestyle can identify with it and it can be helpful for them.
We have devoted the first episode of this videocast to “Why should we invest?”, “What are the obstacles that delay this work?” And we present “several simple solutions for budgeting” suggested by prominent people in this field.